عکس شهید مجید کامرانی ثمرین

مجید کامرانی ثمرین

شـهـیـد نـیـروی زمـیـنـی ارتـش

پروفایل شهید

پروفایل شهید

birth_locate مـحـل تـولـد: تهران
birthday تـاریـخ تـولـد: 1339/11/08
age سـن: 22 سال
shahadat_locate مـزار: بهشت زهرا
اطلاعات کامل شهید پرینت مشخصات
نام
مجید
نام خانوادگی
کامرانی ثمرین
نام پدر
نبی
سن هنگام شهادت
22 سال
تاریخ تولد
1339/11/08
تاریخ شهادت
1361/11/20
استان
تهران
شهر
تهران بزرگ.منطقه16,19
مزار
بهشت زهرا
وظیفه/کادر
وظیفه
سازمان
نزاجا
-
-
پرینت زندگینامه

زندگینامه شهید مجید کامرانی ثمرین

بسمه تعالي در سال 1339 در ماه اسفند ساعت 8 شب در قلب جنوب تهران جواديه كودكي پيرو قرآن بنام مجيد بدنيا آمد چه شگفت بود آن لحظه اي كه صداي گريه كودكانه او بلند شد گويي از همان لحظه تولد مي دانست كه عاشق است و مي دانست كه چگونه بدن نازنينش زير رگبارهاي گلوله دمننا اسلام تكه تكه خواهد شد سالها گذشت و دوران كودكي را پشت سر گذاشت و به دوران نوجواني رسيد دوراني كه شروع شيطنتها و خوشي هاي يك فرد است اين نوجوان گويي جدا از نوجوانان ديگر بود و هواي ديگري در سر داشت روزهاي گرم تابستان را در ماه رمضان در حالي كه 11سال از بهار زندگيش گذشته بود به روزه گرفتن سپري مي كرد و نماز اين عاشق هيچ گاه ترك نمي شد آن چنان اقامه نماز مي كرد كه گويي ساليان سال است با آشنايي صحبت مي كند مردانه در مقابل سختيها مي ايستاد و هميشه احساس مسئوليت مي كرد و به همه خانواده تذكر مي داد كه در زندگي خود احساس مسئوليت درباره شيعه بودنتان كنيد وقتي در سن 14سالگي متوجه شد كه خاناوده از نظر مادي در تنگنا است با جثه نحيف و رنجورش شروع بكار كرد تا بازوان كوچكش كمك خرجي براي خانواده باشد با اين حال درس خود را به نحو احسن مي خواند و بهترين نمرات مال او بود هميشه شكوه از تنبلي و كاهلي مردم داشت مي گفت يك مسلمان بايد تلاشگر باشد و بايد مانند پيامبر (ص) رنج بكشد و زحمت ببيند جواني او شروع شد و موج انقلاب در كشور به خروش در آمد خود را بسان قطره اي در درياي بيكران خروشندگان قرار داد روزها به كلاس مي رفت و عصرها به تظاهرات و نيمه شبها به پخش كردن اعلاميه هاي آقا، امام امت مي پرداخت تا آنجا كه توان داشت براي انقلاب زحمت مي كشيد ولي با اين حال راضي نبود گويي از همان اول انقلاب احساس مي كرد كه بايد نه تنها وقتش را بلكه خونش را در زمين بريزد ت بتواند كاري انجام بدهدانقلاب پيروز شد او سرسختانه درسش را مي خواند و فعاليت مي كرد تا ديپلمش را گرفت چندين ماه بعد از اخذ ديپلم جنگ تحميلي عراق بر عليه كشور اسلامي ايران شروع شد شاد و خوشحال به پادگان رفت ت دفترچه خدمت سربازي را دريافت كند روزها مي گذشت و اين عاشق ما شور و حال عجيبي داشت نمي توانست يك لحظه در خانه بماند آري خانه براي او بمانند قفسي بود كه اين پرنده عاشق خود را به ديوارهاي اين قفس مي زد تا نجات يابد پرواز كند بالاخره در 20بهمن سال 1359 به خدمت سربازي آقا امام زمان در آمد از آن روز به بعد هر رو شور و شوق تازه اي مي يافت چرا كه هر لحظه به لحظه وصال نزديكتر مي شد روزها براي او به مانند سالها مي گذشت اين فرزند اسلام آن چنان سرشار از معنويت بود كه مال دنيا براي او اهميت نداشت هميشه غذاي ساده مي خورد هيچ گاه ميوه نوبرانه را نمي خورد مي گفت عده اي هستند كه آنقدر فقيرند كه فصل مي گذرد و ميوه اي نمي خورند چطور من ميوه نوبرانه بخورم از نظر لباس ممكن بود يك لباس را در بدن او مشاهده مي كردي كه از بس به تن كرده است رنگش رفته و آستين هايش كوتاه شده است با اين حال به نظافت خيلي اهميت مي داد نمي شد كه لباسي كثيف در تن او ببيني در حالي كه پسر بود و بشتر وقتهايش در بيرون از منزل مي گذشت هرگز كارش را به گردن مادر و خواهرش نمي انداخت حتي لباس خود را با دست خود مي شست. اين شهيد دو سالي كه در جبهه بود حتي يك نامه براي خانواده نمي نوشت چرا كه مي گفت اگر پستچي نامه را به خانه بياورد امكان دارد شما احساس غرور كنيد كه فرزندتان در جبهه است و احساس كنيد كه كاري براي انقلاب كرده ايد و وقتي هم كه مي خواست به جبهه برود سعي مي كرد تنها برود تا همسايگان نفهمند كه او به جبهه مي رود. روز 10 دي سال 61 به آخرين مرخصي خود و آخرين ديدار با خانواده امد 10روزي كه در تهران بود سعي مي كرد به تمام اقوام سر بزن و خداحافظي كند در آخرين روزها انگار قلب مادر گواهي مي داد كه عزيزش در دانشگاه الهي قبول خواهد شد مي گفت كه اي خدا تا كي جنگ تا كي كشته شدن جوانها را ببينم كه ناگهان صداي اين علي اكبر زمانه در آمد كه اي مادر مگر تو شهيد دادي مگر خانه ات مانند خانه هاي دزفول و انديمشك بر سرت خراب شده است كه چنين فرياد برمي آوري برو به خانواده شهدا نگاه كن كه چگونه صبر مي كنند اما از اعماق دل اين را مي دانست كه مادرشروزي مادر شهيد خواهد شد و مانند زهرا(س) فرزندش را هديه خواهد كرد و صبر خواهد نمود آن لحظه هاي جدايي و خداحافظي چه لحظه هاي دردآوري بود لحظه اي كه يك مادر از فرزند خود جدا مي شود تمام ملائكه هاي آسمان شاهد اين صحنه بودند كه چگونه يك انسان از تمام وابستگيهاي دنيوي مادر و پدر و خواهر برادر و.... مي كند چرا كه شوري دگر در سر دارد روزها گذشت و پايان نامه خدمت او را روز 15بهمن 61 صادر كردند ولي اين عاشق اين پايان خدمت را نمي خواست پايان نامه زندگي دنيوي را مي خواست در جبهه ماند تا به لحظه وصال برسد روز خونين 20بهمن فرا رسيد حمله مقدماتي والفجر با رمز يا الله، يا الله شروع شد نماز ظهر و عصر به امامت او برگزار شد فردي كه تا لحظه شهادت حتي خانواده اش خبر نداشت كه او در جبهه پيش نماز و پيشرو و پيشقدم در امور خير است نماز ظهر را مي خواند بين نماز ظهر و عصر سوره والعصر را قرائت مي كند و در مورد آن صحبت مي كند بعد گذري مي زند و از شهادت سخن بميان مي آيد طوري كه دوستانش را به تعجب وامي دارد دوستانش مي گويند كه ما همنا روز متوجه شديم كه او رفتني است اويي كه در جبهه بسياري از افراد را راهنمائي مي كرد بسياري از افراد بي بضاعت را كمك مي نمود و آن پولي كه خانواده بعنوان خرج به او مي دادند همه را يا به دوستانش مي داد و يا به حساب 100امام مي ريخت نماز عصر را اقامه مي كند آخرين نماز است سجده طولاني مي شود چرا كه بدنبال آن سجده خون و سجده پيوستن به الله نماز را تمام مي كند و به سنگر مي رود بعد از مدتي بهمراه يكي از عاشقان ديگر خدا بنام سعيد از سنگر بيرون مي آيند و شروع به صحبت مي كنند اين دو عاشق چه به هم مي گفتند گويي از عهدي كه با خدا بسته اند صحبت مي كنند كه خمپاره اي از طرف دشمن خدا بسوي اين دو مي رسد و در خون خود مي غلطند و با خون خود اين را ثبت مي كنند كه اي مسلمانان اي شيعيان علي(ع) حسين زمانه را تنها نگذاريد و اين را با خونشان ثبت كردند كه خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار.

نظری وجود ندارد
درصورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید

ابتدا دسته بندی محتوای ارسالی خود را مشخص نمایید

انتخاب فایل
پیام الزامی می باشد.