عکس شهید مجید ناظری

مجید ناظری

شـهـیـد نـیـروی زمـیـنـی ارتـش

پروفایل شهید

پروفایل شهید

birth_locate مـحـل تـولـد: کرمانشاه
birthday تـاریـخ تـولـد: 1336/05/11
age سـن: 24 سال
shahadat_locate مـزار: باغ‌فردوس
اطلاعات کامل شهید پرینت مشخصات
نام
مجید
نام خانوادگی
ناظری
نام پدر
غلام حسین
سن هنگام شهادت
24 سال
تاریخ تولد
1336/05/11
تاریخ شهادت
1361/04/27
استان
کرمانشاه
شهر
کرمانشاه
مزار
باغ‌فردوس
وظیفه/کادر
کادر
سازمان
نزاجا
-
-
پرینت خاطرات

خاطرات شهید مجید ناظری

خاطره ای از زبان همرزم شهید (احمد یوسفی)
صبح زود از چنانه که عازم فکه بودیم با ستوان دوم، تازه داماد، مجید ناظری قرار گذاشتیم هر کدام از ما روی یک نوار میدان مین کار کند. محلی که باید مین برداری می شد حد فاصل سنگرهای خودی تا خط عراقی ها بود. چون تا پاسگاه فکه فاصله زیادی بود و ما اگر رفت و آمدمان را به حداقل می رساندیم عراقی ها متوجه حضورمان نمی شدند. مجید گفت: «ما باید تا قبل از این که ظهر شود کارمان را تمام کنیم، در غیر این صورت با تابش نور، دشمن تک تک ما را شکار می کند». شهید گروه 411 بروجرد میدان مین عراقی با یک جیپ ( آمبولانس کا- ام)  از سنگرهای خودی جدا شدیم و به منطقه مورد نظر رسیدیم. 4 نفر سرباز را کنار ماشین و روی جاده آسفالت گذاشتیم و من به همراه ستوان دوم مجید ناظری روی دو نوار جداگانه مین pomez   شروع به خنثی کردن مین ها کردیم. قرار شد هیچکدام از ما به مین هایی که در اثر باران زنگ زده و حساس شده اند، دست نزنیم و آنها را در فرصتی مناسب تر، سر جایشان تخریب کنیم. با گذشت دو ساعت از شروع کار، فاصله زیادی با سربازان و ماشین پیدا کرده بودیم. میدان مین عراقی، گرمای زیاد و انعکاس حرارت آفتاب روی رمل های فکه و تشنگی هر چند وقت یکبار، قمقمه آبم را خالی کرده بود. مجید سخت مشغول کار بود و فاصله اش با من زیاد شده بود. تصمیم گرفتم به طرف ماشینمان بروم و قمقمه ام را آب کنم. چند متر که از دستک مین دور شدم صدای انفجاری را روی خطی که مجید کار می کرد شنیدم صدا شبیه انفجار گلوله خمپاره شصت بود. دود و خاک ها که کناره رفت مجید سر پا نبود، با عجله خودم را به او رساندم. او روی رمل های داغ در محل گودی افتاده بود و ناله می کرد، هر دو دستش از بالای آرنج قطع شده بود و از پیشانیش که جای ترکش مین بود خون فواره می زد. سربازها که این وضع را از دور می دیدند، برانکار را داخل ماشین گذاشتند و به طرف ما حرکت کردند. بعد از انفجار مین، عراقی ها هم شروع به شلیک خمپاره کرده بودند و لحظه ای انفجارها قطع نمی شد. ماشین که به طرف ما می آمد روی مین ضد خودرو رفت و سربازان با موج انفجار هر کدام به گوشه ای پرتاب شده بودند. بچه های خط مقدم که پشت سر ما بودند با دوربین این صحنه ها را می دیدند، آنها وقتی به کمک رسیدند مجید، دیگر رمقی برای ماندن نداشت. با چفیه ای که همراهم بود. نمی دانستم کدام قسمت بدنش را ببندم. چفیه را با فشار روی پیشانیش گذاشتم و او را دلداری دادم. او هر لحظه و با صدای بریده بریده، آقایمان امام حسین و ابوالفضل(علیه السلام)  را صدا می زد و آب می خواست. قمقمه او را که بیرون آوردم خشک تر از قمقمه من بود. مجید در آخرین لحظات با زحمت سرش را که بین دستان من قرار داشت رو به قبله چرخاند، نگاهی به دور دست کرد لبانش تکانی خورد و شهید شد.


خاطره ای از زبان هم یگانی شهید(مسعود نیک ابدی)
سال ۵۷ به گروهان یکم منتقل شدم که شهید ناظری افسری جوان، خوش لباس و آراسته با درجه ستوان یکمی بود. بیشتر مواقع سمت معاون گروهان را داشت. من با یک عده از همدوره ای هایم که بیشترشان شهید و جانباز شدند به ترتیب روزانه خودمان را معرفی می کردیم.
سرگرد سلیمی ف گد ۲۰۱ بودند. من بیشتر فکر انتقال به منجیل را در سر می پروراندم. وقتی با آقای سلیمی در میان گذاشتم مخالفتی نکرد فقط گفت: «یک جانشین به جایت معرفی کن تا مقدمات انتقالات درست شود». برایم قزوین سخت بود، حالا که پس از سال ها دوری نزدیک رشت رسیده بودم چه بهتر که منجیل نباشم، برادر دو قلوی من هم در یگان مهندسی منجیل خدمت می کرد، به هر حال هر روز رفت و آمد شده بود کارم، ۴ صبح از خانه بیرون آمده دنبال سرگروهبان یگان توهم همشهری بود بنام استوار میر باسلیقه می رفتم، دو نفری به سمت قزوین حرکت می کردیم و حدود ۷ تا 7:30 صبح می رسیدیم. لباس پوشیده آمار صبحگاه قدم رو به سمت یگان یک ساعت صبحانه بعد شروع کار روزانه یا کلاس تئوری یا تعمیر و نگهداری عملی، من خودرو خودم رو جایی پارک کرده وقتی همه بسمت یگان قدم رو می رفتند با چرخشی ۹۰ درجه از سیم خاردار پریده و استارت و به سمت زیباترین جاده آن دوران ساعت ۱۰ تا ۱۱ صبح می رسیدم رشت؛ تقریبا این کار روزانه من بود کم کم برخورد افشار با من فرق کرد، کم کم تهدید و بازداشت و دادگاه نظامی، روابط شکرآب شد، من با تعدادی از یاران جوانم همگی به حمایت من، دست از کار کشیدند تا ماموریت پیرانشهر؛ یادش بخیر،
شروع ارتباط عاطفی و شناخت شخصیت درونی شهید و این ارتباط دوطرفه، انگار کسی ما را به طرف هم هل می داد. من که در طول خدمتم بخاطر آن جو دانشگاه افسریه سپه و جو علیه درجه دار، همیشه با دیدن افسران دارای نیک عصبی بودم، او مرا جذب خود کرده بود.
خاطره ای جالب و شنیدی دیگری که می توانم آن را در ادامه بنویسم این که ما در تانگی درست روبه روی پاسگاه عراقی کوه عاربابا تمرچین سنگر گرفته بودیم. برای آوردن مایحتاج و آب باید به نوبت ما چهار نفر دبه های بیست لیتری آب را پر کرده، با گرفتن غذا به سمت قلعه کوه، کوه پیمایی می کردیم.
شهید ناظری حتی یکبار نگذاشت که دیگری به جایش برود، حالا اگه یک آدم نوبر فرمانده که عشق دستور داشت می کشتش تو خواب هم به من دستور می داد اگر او بود که وای به حال و روزگارمان، رفاقتمان عجیب محکم شده بود، درجه داران پیر و جوان همه متعجب از این رفاقت، تمام شب ها با هم حرف می زدیم.
از ویژگی های برجسته این افسر جوان و مومن این که هیچ گاه نمازش قضا نمی شد.
روحش شاد و یادش گرامی.

  • عبدالحسین شیرخانی Avatar
    عبدالحسین شیرخانی - 8 ماه پیش
    جمعه صبح ساعت ۷ صبح ۲۵ تیرماه ۶۱ از کرمانشاه به مقصد اهواز سوار اتوبوس شد پیش از حرکت اتوبوس به من گفت من دیگه بر نمی گردم و شهید میشوم روز ۲۷ تیرماه حین خنثی کردن مین در فکه به شهادت رسید

درصورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید

ابتدا دسته بندی محتوای ارسالی خود را مشخص نمایید

انتخاب فایل
پیام الزامی می باشد.