عکس شهید محمدعلی عابدینی گیلانی

محمدعلی عابدینی گیلانی

شـهـیـد نـیـروی زمـیـنـی ارتـش

پروفایل شهید

پروفایل شهید

birth_locate مـحـل تـولـد: قزوین
birthday تـاریـخ تـولـد: 1316/11/15
age سـن: 47 سال
shahadat_locate مـزار: پیرپشته
اطلاعات کامل شهید پرینت مشخصات
نام
محمدعلی
نام خانوادگی
عابدینی گیلانی
نام پدر
آقاسیدجواد
سن هنگام شهادت
47 سال
تاریخ تولد
1316/11/15
تاریخ شهادت
1364/05/09
استان
قزوین
شهر
قزوین
مزار
پیرپشته
وظیفه/کادر
کادر
سازمان
نزاجا
-
-
پرینت زندگینامه

زندگینامه شهید محمدعلی عابدینی گیلانی

شهید سرتیپ سید محمد علی عابدینی گیلانی در سال ۱۳۱۶ از خانواده ای روحانی در روستای پیرپشته  شهرستان لنگرود دیده به جهان گشود. دوران ابتدایی را در لنگرود به پایان رسانید و چون پدرشان روحانی بود به همراه خانواده به شهر مقدس قم مهاجرت کرد تا بتواند در مدرسه فیضیه قم از محضر مبارک امام خمینی (ره) کسب علم نماید.
شهید عابدینی دوره متوسط را با احراز رتبه اول در قم به پایان رسانید و از آنجایی که به فعالیت های رزمی و نظامی علاقه داشت در سال ۱۳۳۸ وارده دانشکده افسری ارتش شد و پس از طی دوره مقدماتی پیاده، در سال ۱۳۴۱ در یگان های مختلف نیروی زمینی ارتش مشغول خدمت گردید.
علاقمندی او به ورزش باعث شد تا در رشته های دو میدانی، پرش و … مدال های زیادی را به دست آورد و به دلیل موفقیت های او در رشته های ورزشی، سرپرستی تربیت بدنی لشگر ۱۶ زرهی قزوین به وی سپرده شد. در همین زمان به سنت محمدی گردن نهاد و تشکیل خانواده داد. ثمره زندگی شهید چهار یادگار (یک پسر و سه دختر) است که هر کدام دارای تحصیلات عالیه و مایه افتخار این مرز و بوم می باشند.
اخلاق اسلامی و پسندیده شهید باعث شده بود تا در بین همکاران و خانواده اش و همچنین در بین مردم زادگاهش (روستای پیر پشته) از محبوبیت ویژه ای برخودار باشد. وی در ایام ماه مبارک رمضان، برای تعدادی از سربازان که روزه بودند و غذای کافی نداشتند، وقت افطار و سحر، مخفیانه غذا تهیه می کرد.
شهید بزرگوار ارادت خاصی به اهل بیت (علیهم السلام) مخصوصاً بانوی دو عالم حضرت فاطمه (سلام الله علیها) داشت و همه بستگان را توصیه به الگوپذیری از بی بی دو عالم می نمود.
با شروع جنگ تحمیلی او به همراه سایر برادران نظامی لشگر ۱۶ زرهی قزوین به منطقه جنوب کشور رهسپار گردید و در طول پنچ سال خدمت عاشقانه در جبهه های مختلف به عنوان افسر عملیات لشکر در سرکوبیدشمنان متجاوز بعثی نقش ارزنده و به سزایی داشت.
سرانجام شامگاه 1364/05/09 در منطقه عملیاتی فکه ـ چزابه بر اثر حملات هوایی دشمن متجاوز به آرزوی دیرینه اش رسید و به فیض شهادت نائل آمد.
امروز روستای پیرپشته لنگرود، زیارتگاه عاشقانی است که برای رفع مشکل خود به این شهید بزرگوار متوسل می شوند .
روحش شاد و راهش پر رهرو باد

پرینت وصیتنامه

وصیتنامه شهید محمدعلی عابدینی گیلانی

بسم الله الرحمن الرحيم
خدايا! من عاصي گناه کار را که با دستي خالي و با شرمندگي و شرمساري است، رهسپارم.
«انا لله و انا اليه الراجعون»
پيش از هر چيز مشخصات خود را بيان مي کنم: سيد محمد علي عابديني گيلاني فرزند سيد جواد، شماره شناسنامه 8، سال تولد 1316، محل دفنم لنگرود ـ آبادي پير شته در جوار قبر پدرم. و روی سنگ قبرم اگر امکان داشت فقط با خطی خوش اين شعر را بنويسيد:
گلـی گـم کـرده ام می جويم او را          به هر گل می رسم می بويم او را
گل من يک نشانی در بدن داشت          گل من پيراهن کهنه به تن داشت
معصومه جان! از خوبي هايت فقط اين را مي گويم: خداوند اجرت را در پاکي و پاک دامنی و خوبی در آخرت عنايت بفرمايد. من راضي هستم و امیدوارم حق تعالي از تو راضی باشد.
حال وصايايم را شروع مي کنم:
خدايا! راز و نيازم را بپذير و دل پر از درد و رنجم را آمال مهر و محبت انبيا و اوليائت بنما. خدايا! تو را شاهد و گواه مي گيرم که هميشه در راه کمک به مردم بودم و در راه خير و برکتت قدم بر داشتم. خدايا! عفو تو را مي خواهم.
پسرم دلبندم، عزيزم حميد رضا عابديني گيلاني! تو از آل محمد (صلی الله علیه و آله) هستي و تو نوه پدر بزرگي هستي که يکي از نيکان عالم قرار گرفت. تو نماز را از کوچکي شروع کردي و تو سفارش شده مادرم هستي که بارها نام حسين (علیه السلام) را به گوشم زمزمه کرد و من هم اين وصيت را به بازماندگان مي کنم و بعد از مرگم هر وقت خواستي گذري بر قبر من نمايي با آن صداي قشنگ که در مراسم ختم مادرم قرآن مي خواندي، قرآن بخوان و تو را وصيت مي کنم تنها به خداپرستي و نماز خواني و رحم و شفقت و احترام مادر و بزرگتر. اسمت از نام امام هشتم (علیه السلام) است و قدر خودت را بدان و تو را به خداي بزرگوار مي سپارم.
دختر باوفا و مهربانم، زينب زمانه و عاشق پدر و سجاده گذار پدر و مادر! مي دانم که تو غمخوار مادر و خواهرانت هستي و دعايم بدرقه راهت باد و تو خوبي و احتياج به تعريف و توصيف نداري، ان شاء الله که سلامت باشي و بدان که خانواده به تو بيشتر از ديگران احتياج دارند.
زهرا دختر قشنگم و کوچکم و ناز پرورده پدر! اي آن که از دوري من مريض شده اي و قلبم را هميشه تسکين مي دادي. پدرت آن حرف هاي شيرينت را با يک دنيا عوض نمي کند. زهراجانم! وقتي به سن بلوغ رسيدی با صوت قشنگي که داری برايم دعايی بفرست که دعاي خير تو گره های آخرتم را مي گشايد. زهراجان! از مادر سادات، حضرت زهرا (سلام الله علیها) اطاعت کن و سرمشق بگير. خدا تو را آن قدر با عفت آفريده که توصيفش تبارک الله احسن الخالقين است.
سيد ليلا، کوچک کوچکم، قنداقي بابا! با تو چه بگويم؟ خدای متعال بر من منت نهاده و عفو بي کرانش را شامل حال اين حقير سر تا پا تقصير نموده. بزرگ شدي سفارشي برايت دارم که بانگ برنداري که «پدر! چه زود رفتي و محبت را بر من نداشتي. آيا اين رسم وفا بود؟». اميدوارم در سايه بزرگترها و به همت مادرت بر همه مشکلات فائق آیي و نتيچه مطلوب عايدت گردد.
از هر چه بگذريم سخن دوست خوشتر است. همسرم! سخن فراوان دارم و وقت کم. سينه ام مالامال از رنج است. از اين که به خاطر يکی دو روز دوريم اشک فشاندي و قلبت را تسکين مي دادي و بعد اشک بدرقه را همراهم مي ساختي، کدام يک را بگويم؟ خدايا! به حق فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و به حق علی (علیه السلام) اين همسرم را در پناه خودت برای هدايت صحيح فرزندانم نگهدار.
همگی مرا حلال کنيد
والسلام
سيد محمد علی عابدينی گيلانی

پرینت خاطرات

خاطرات شهید محمدعلی عابدینی گیلانی

خاطره ای از زبان خواهر شهید:
ارتباط برادرم با خالقش بسیار ستودنی بود حتی در دورانی که ایشان به عنوان یک افسر در حکومت فاسد شاهنشاهی مشغول خدمت بود. مدتی را در قزوین مهمانش بودم، ایام ماه مبارک رمضان بود، چند روزی متوجه شدم که نزدیک افطار مقادیر زیادی غذا و خوراک را در ماشین می گذارد و می رود، یک روز علتش را پرسید! او پس از این که از من قول گرفت تا در این مورد با کسی صحبت نکنم چنین بیان کرد: «در پادگان تعدادی از سربازها روزه اند و وقت افطار و سحر غذای کافی نمی توانند تهیه کنند، برای آنها می برم».
 


خاطره از زبان مادر شهید
هیچ شک و تردیدی برای رفتن به جبهه نداشت با کسب اجازه از خانواده برای اعزام به منطقه مهیا شد. روز اعزام، من در کنار ایشان بودم و چندین بار قامتش را سراپا نگریستم و احساس می کردم از هیجان اعزام، نیروی درونی و جسمانی اش چند برابر شده است. چون با چالاکی، ساک خود و سایر همرزمانش را داخل ماشین می گذاشت. وقتی سوار اتوبوس شد، رو به راننده کردم و گفتم: ماشین را نگه دار! چندین بار این جمله را تکرار کردم.
محمد علی فکر کرد شاید از رفتن او به جبهه منصرف شده ام. بلافاصله پایین آمد و گفت: مادر چه شده؟ چرا چنین می گویید؟ مگر خودتان برای رفتنم رضایت نداده بودید؟ از این که او منظور مرا این گونه تعبیر کرده بود، جا خوردم و جواب دادم خیر پسرم! من مخالف رفتن شما نیستم. به رضای الهی راضی هستم و تو را به خدا می سپارم. هیچ شک و تردید برای رفتن به جبهه نداشته باشید. منظورم از این گفته، آن بود که از بدو اعزام در شما نیرو و قدرت مضاعفی دیدم که بسیار مرا شگفت زده کرده است! به همین جهت به شوخی گفتم که ماشین را نگه دار! پس از آگاه شدن از نیتم لبخندی زد و گفت: مادر عزیز! این شوخی شما را هرگز فراموش نمی کنم ولی بدان  نیرویی را که در من دیدی، در تمام همرزمان و رزمندگان وجود دارد و بر گرفته از ایمان و عشق به خدا و ادای فریضه است!

نظری وجود ندارد
درصورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید

ابتدا دسته بندی محتوای ارسالی خود را مشخص نمایید

انتخاب فایل
پیام الزامی می باشد.